ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

347

قصص الانبياء ( فارسى )

بجاى شما اين نتوانستندى كردن كه شما بجاى خود كرديد . و بفرمود تا در غار برآوردند ، و نام ايشان و نام پدران ايشان بر در غار بنوشتند . و ايشان هم چنان خفته بماندند سيصد و نه سال . قوله تعالى : وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً . « 1 » سخن گفته‌اند در تسعه . بعضى گفته‌اند تسعة سنين ، و بعضى گفته‌اند تسعة اشهر . و نيز گفته‌اند تسعة ايام . و چنين گويند كه هر سال جبريل عليه السّلام با فريشتهء بيامدى و ايشان را ازين پهلو بدان پهلو بگردانيدى . و گويند بهر شش ماه جبريل بيامدى و مروحهء ] a 561 [ از بهشت بياوردى و مريشان را و آن سگ را باد مىكردى و آن سگك دستها دراز كرده است و خفته ، و سر بنزديك ايشان نهاده ، و گويند آفتاب كه از مشرق برآمدى بر دست راست كهف افتادى و چون فرو رفتى از دست چپ كهف فرو رفتى . چون سيصد و نه سال برآمد ايشان بيدار شدند . يك‌ديگر را گفتند چند گاه خفته مانديم ؟ بعضى گفتند : لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ . « 2 » گفتند روزى يا بعضى از روز . بعضى گفتند خداى به‌داند . بارى گرسنه شده‌ايم ، طعام بايد كه بخوريم . آنگاه يمليخا را گفتند تو داناترى و مر داناتر « 3 » ترا ببايد رفتن و طعام آوردن . درمى چند برداشت و بيرون آمد . چون بدروازهء شهر رسيد حالها ديد برگشته ، و مردمان را بخلاف آن يافت كه گذاشته بود ، و درمهاء ديگر ديد . به شهر درآمد و آن درمها كه داشت بطبّاخ داد . طباخ سيم دقيانوس ديد ، تعجب كرد ، و گفت اى مرد ازين گنج كه يافتهء مرا نصيب كن و الّا پادشاه را خبر كنم تا ترا بگيرد . يمليخا گفت جوا [ ن ] مردى

--> ( 1 ) - الكهف 25 ( 2 ) - المؤمنون 113 ( 3 ) - و مردانه‌ترى